الــــــهی!
پیشـــــــانی بر خــــــــــــاکـ نهادن آســان است
دل از خــــــــــــاکـ برداشتن دشــــوار

پی نوشت:هفته بعد ماه رجـب ماه نیایشت شروع می شود. چقدر دلم برای اعتکاف و خلوت کردن های باتـو تنگ است
نمیدانی چه حس زیبایی دارد از همه بریدن و دل به توبستن؛ سه روز اعتکاف را فقط باتوام
نمیخواهم این طور باشد اما این بیرون،مشغله های بیخود ،آدم ها، دنــــــیا؛ یاد تو را کمرنگ می کنند.
کاش می شد تمام عمر را در اعتکاف و خلوت با تـــو بود.
نویسنده » بسیجی » ساعت 7:56 عصر روز چهارشنبه 27 اردیبهشت 91

بوی انتظار در دهان شب می پیچد...
نمی آیی؟
به حال و روز ما نگاه نمی کنی؟
این طعنه زدن ها
این کی،کی گفتن ها
همه حکایت از خواهش های لبریز برای آمدن یک منجی دارد.
ما، عطش یک دم مسیحایی داریم تا بر این بی حوصله گی های مدام و این اخم
و تخم های کسل کننده مرهم بگزارد.
صبر کنیم؟
باشد
حالا که سهم ما انتظار است باز هم صبر می کنیم تا نفسهای خداییت یک روز
دلهای به زنگار نشسته و فرسنگها دور از همه این دهکده کوچک جهانی را صیقل
دهد.
آسمان همهجا یکرنگ نیست !
آسمانی که خورشیدش تو باشی، آبیتر است، حتی اگر گاهی غبار غفلت، سر و
رویش را بگیرد.
ما میبالیم زیر آسمانی ایستادهایم که ستارههایش امان اهل زمیناند.
آری حضرت خورشید، نامت که بیاید، دلمان هری میریزد، بس که دوستت داریم.
به جمعهها که میرسیم، آسمان ما رنگ انتظار میگیرد.
غروبهایش که دیگر هیچ...
آسمان همهجا یکرنگ نیست، آسمان ما آبیتر است.
کسی از حس اشتیاق چشم های ما خبر ندارد حتی آسمان،
آسمان خودش دل پری دارد
این روزها، من از لابلای سرفه هایش صدای یک عمر انتظار را می شنیدم.
صدای سرفه ما اگر نمی آید، نه که نفسمان تنگ نشده نه،
ما به آمدنت دلبسته ایم و با این امید روزهایمان را نفس می کشیم
و سکوت همیشه علامت رضانیست این را آسمان مدینه هم می گوید
چهل چله گذشت و منِ چله نشین،
باز چشم انتظار چله ای دیگر. چهل قنوت با
اشک و ندبه، که بیایی.
بیایی و چشمان سرگردانم را آرامش همیشه باشی.
آقاجان! این روزها آسمان هم به دیدنت بیتابی می کند.
خورشید هر روز به
امیدی در دل آسمان، سبز می شود و تمام آسمان را می پیماید و در پایان
روی زرد و شرمگینش را در دلگیرترین افق ها،
در نقاب می کشد و غروب میآید.
آسمان در قنوت خویش ستاره ها را و ماه را می آفریند.
چه شود که در همین نزدیکی، حرفی از جنس دعا، کسی از جنس شفا،
بر دل یخ زده ما مهمان شود و روزی از روز خدا،
مژده وصلش دهند هم به زمین هم به سماء.
کاش غمکده، ویرانه و شمع دل، گرد جمالش، پروانه شود.
آید از ره گل نرگس،
گل طاها که جهان منتظر روز ظهورش باشد و زمین،
منتظر ناز قدمش وسماء، محو جمال پر نورش.
خواهد آمد مه تابان، کز جمالش، شرم کند ماه
آسمان. بارالها! در ظهورش نظری کن که همه تشنه بوی گل یاسیم، پر از حس
نیازیم و به بلندای عدالت، محتاج.
به تبسم به کسی محتاجیم تا با آمدنش
دلها از نور وجودش روشنی و به یمن دل سر سبزش، شادی گیرند.
اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیکَ الْفَرَج
نویسنده » بسیجی » ساعت 9:34 صبح روز جمعه 22 اردیبهشت 91

خدایــــــــــــــــــــا
ما را ببخش به خاطر تمام درهایی که زدیم و هیچکدام خانه تو نبود....
خدایــــــــــــــــــــا
از ما بگیر آنچه را که تو را از ما می گیرد.
نویسنده » بسیجی » ساعت 7:41 عصر روز چهارشنبه 20 اردیبهشت 91
نویسنده » بسیجی » ساعت 3:50 عصر روز چهارشنبه 6 اردیبهشت 91

فعلی الاطائب من اهل بیت محمد و علی و آلهما، فلیبک الباکون، و ایاهم فلیندب النّادبون
و لمثلهم فلتذرف الدموع و لیصرخ الصارخون
و یضجّ الضّاجّون، ویعجّ العاجّون...
پس برپاکزادترین از خاندان محمد و علی که خداوند بر آن دو درود فرستد باید گریه کنندگان گریه کنند و شیون کنندگان شیون کنندو برای چون آنان باید اشکها جاری گردد و دادرس خواهان دادرس طلبند
و ناله از جگر کنندکان ناله و فریادکنندگان فریاد کنند...
..............فرازی از دعای ندبه.............
آه!
میخ های داغ
چوب های ناهموار
شعله های کبود
چگونه در برت گرفتند؟
کجاست طالب خونت؟!
آن که درِ نیم سوخته را هر غروب در بر می گیرد و اشک می ریزد
و هر جمعه کنار مزار گمشده ات خون می گرید.
کجاست؟
نفرین باد بر دستانی که تو را نشانه گرفتند
نفرین باد بر چشم هایی که از آتش دوزخ لبریز شدند
نفرین باد بر تازیانه های بی شرم
مریم سقلاطونی
نویسنده » بسیجی » ساعت 8:45 عصر روز پنج شنبه 24 فروردین 91
روزهای فروردین تند تند می گذرد
پشت دیوار دلمان ، همهمه ی عجیبی است
کسی صدا می زند : یافاطمه
اهالی انتظار ، نگاهشان آبستن اشک است . . .
و از ابر چشم هایشان مدام واژه های التماس چکه می کند
امام لحظه هایمان که بودنت کهنگی روزگار ما را تازه می کند و تاریکی ثانیه هایمان را روشن،
گهگاهی به ما دور ماندگان از مدینه سری بزن
اللهم عجل لولیک الفرج
نویسنده » بسیجی » ساعت 12:59 عصر روز شنبه 19 فروردین 91
فقلت قل لا اسئلکم علیه اجرا الاالموده فی القربی
پس فرمودی: بگو پاداشی برای رسالتم نمی خواهم
جز محبت خاندانم.
پ.ن: یا حبیب الله
در چنین روزی پاداش رسالتت را دادند
این فاطمه توست
محبوبه توست
که در میان در و دیوار به خون غلتانده اند.
و قلت ما سئلتکم من اجر فهو لکم
و فرمودی آن چه پاداش از شما درخواست کردم آن به نفع شماست.
پ.ن: مگر چیزی هست که بتواند جای خالی نبودنتان را برایمان پر کند.
نویسنده » بسیجی » ساعت 5:27 عصر روز چهارشنبه 16 فروردین 91
«یا داوود ذکری للذاکرین و جنتی للمطیعین و حبی للمشتاقین و انا خاص للمحبین»
ای داوود هرکسی یاد و ذکر مرا میخواهد، ارزانیش میکنم و من نیز به یاد اویم و هرکه بهشتم را میخواهد عطایش میکنم و هرکه به محبتم مشتاق است از آن دریغ نمیکنم اما من تنها خاص محبینم هستم.
پی نوشت:خدایا یادت را می خواهم تا به مهرت برسم و مهرت را می خواهم تا عاشقت گردم.
مگر نه اینکه تو انسان را به گونه ای آفریده ای که از هر که محبت بیند مجذوبش می شود اما چرا عاشق تو که بیش از همه به او مهربانی میکنی نمی شود؟! شاید چون انقدر به محبت هایت عادت کرده که آن ها را نمی بیند مثل خودت که از بس هستی نمی بینیمت ،مثل روز که اگر شب نبود هیچوقت متوجه بودنش نمی شدیم.
خدایا
چشمی برمن ده که محبت هایت را ببیند.می دانم تو بهترینی این را به این دل نیز بفهمان.
خدایا
من از همه عالم عشقت را می خواهم این دل را لایقش کن.
من از تو روی نخواهم به دیگری آورد که زشت باشد هر روز قبله دگرم
بلای عشق تو بر من چنان اثر کردست که پند عالم و عابد نمیکند اثرم
قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند میان آن همه تشویش در تو مینگرم
نویسنده » بسیجی » ساعت 11:59 عصر روز یکشنبه 6 فروردین 91
طی شدن عمر، سب افزوده شدن سن و سال ما نمی گردد، بلکه عمر ما کاهش می یابد و هر روز، قدمی به «خط پایان» نزدیک می شویم و هر لحظه یک گام به انتهای فرصت دنیایی پیش می گذاریم. وقتی یک کشاورز، در فصل برداشت، محصول خود را حساب می کند، من چرا برداشت خود را در مزرعه زندگی حساب نکنم؟ مگر نه این که دنیا مزرعه است و من، دهقان بذر وجودی خویشم؟ پس باید ببینم چه کاشته ام و چه درو میکنم؟
وقتی یک تاجر و کاسب و حتی دستفروش ساده، برای خود حساب سال و دفتر کل و جزء دارد و سود و زیان و دخل و خرج خویش را می سنجد، چرا من در بازار دنیا، که کالای عمر و متاع فرصت را میدهم، به دستاورد خود نیندیشم و سود و زیان خود را محاسبه نکنم؟
پی نوشت : دلم گرفته ، از خود بی همتم از خود سست عنصرم.نوروز که می شود تصمیم می گیرم همراه سنم یک سال بزرگتر شوم یک سال کامل تر ؛ اما آخر سال که می شود و به خودم و تصمیم های اول سالم فکر می کنم می بینم همه را از یاد برده ام.بعضی وقت ها حالم از خودم بهم می خورد.چرا نوروز را جشن می گیریم ؛چون از گذز عمرمان از اینکه داریم قدم به قدم به مرگ نزدیکتر می شویم خوشحالیم؟!
نه مسلم است که این طور نیست ولی حالا که پایان سال است و می بینم نسبت به حالات سال گذشته ام نه تنها پیشرفت نکرده ام که پس رفته ام جشن نوروز برایم چنین معنی پیدا میکند.کاش هنوز استادم بودی، استاد. دارم هر چه در آن دو سال پای کلاس درست آموخته ام را هم برباد می دهم.
خدایا خودت دستم را بگیر .محکمتر از قبل و مرا به عشق آن روزهایم به خودت برگردان که مهرت ،یادت را می آورد ویادت دوری از گناه را ،کمال را. یا رب العالمین در سال جدید تنهاخودت مربی ام باش و یک سال کامل ترم کن.
نویسنده » بسیجی » ساعت 11:5 صبح روز دوشنبه 29 اسفند 90
سلام دوستان .باز این سینه از درد سنگین شده و پناه آورده ام به وبلاگ و تایپ آن ها برای شما. امشب در مراسم /قدردانی از مردم / یکی از نمایندگان حوزه انتخابی مان حسابی دلم گرفت البته انتظارش را تا حدودی داشتم اما واقعا دلم میخواست چنین نشود و از انتخاب خود پشیمان نشوم. ادامه مطلب... |
نویسنده » بسیجی » ساعت 10:8 عصر روز دوشنبه 15 اسفند 90